[[{"content_id":102721,"content_number":0,"portal_id":193,"lang_id":"fa","content_title":"متن \"دوی امدادی\" از آقای دکتر فریدون اکبری شلدره بعد از برگزاری همایش ملی ادبیات فارسی","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"دویِ امدادی؛&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;روز دوشنبه سوم اردیبهشت 1397 بود&nbsp; و من به دعوت دانشگاه فرهنگیان در شهر بجنورد ، روزی ابری و آسمان منتظر باران؛ آمّا تالار همایش سرشار از تراوت و تازگی دانشجویانِ آموزش زبان و من در هزارتویِ نگاه های بینندگان، گرمِ سخنان. از سه گوشه و مثلث خوانش، می گفتم. لابه لای سخن، یکی را از میان &laquo;چشمان پر از سوال و عسل&raquo; به اشاره، پیش خواندم و او از میان انبوه استادان( دکتر اکبرزاد، دکتر صفر زاده، دکتر امانی، دکتر مهماندوست، خانم دکتر علوی و...) و دبیران و دانشجویان دانشگاه فرهنگیان استان خراسان شمالی، برخاست و صندلی ها و آدمهایش را پشت سر نهاد و از پله ها بالا آمد و شاید با شوق و هراس، اندکی به من نزدیک شد و همان جا ایستاد امّا نگران؛ گویی توان پیش آمدنش نبود، به هر حال، جوان بود و راه ناشناخته و او در ابهام که من چه در سر دارم. چون هنوز چیزی نپرسیده بودم. من چند گام به سویش برداشتم، کنارش ایستادم و آرام او را به بر کشیدم؛ این هم حسّی، مرا برد به هزارتوی خاطرات کودکی ام؛ آن روزی که دست در لانه ی گنجشکی بردم و ضربان پر حرارت و آسیمه وارِ قلبش را در دستم احساس کردم ، آنچنان که گویی پس از دهه ها هنوز آن ضربان و گرمای وجود بچه گنجشک، داغش بر دستم مانده است. خلاصه این آقا پسرِ دانشجو معلّم که شاید در مرز بیست و یکی دو سالگی بود، به گمانم آمد که همان است، همان گنجشکک مهربان و نگران! سرش را بوسیدم و گفتم من امروز با این سخنان در جمع شما، چونان آن دونده ی دوی امدادی هستم که با تمام توان( علمی و آموزشی) دویدم و به شما رسیدم و اکنون این چوبه و دست افزار را به دست شما می دهم و باقی مسیر زبان آموزی در پهنه ی&nbsp; تعلیم و تربیت کشور را به شما و لطف پروردگار پاک می سپارم...؛ در این هنگام، هنگامه و غوغایی در میان اهل همایش برانگیخته شد و ما را با خود برد تا ناکجا:&nbsp; &nbsp;\r\n\r\n&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&laquo;تا کجا می برد این نقشِ به دیوار مرا \/ تا بدانجا که فرو می ماند\/ چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا!&raquo;.","content_html":"<p style=\"text-align:justify;\">دویِ امدادی؛                                                                                                                                                                            روز دوشنبه سوم اردیبهشت 1397 بود  و من به دعوت دانشگاه فرهنگیان در شهر بجنورد ، روزی ابری و آسمان منتظر باران؛ آمّا تالار همایش سرشار از تراوت و تازگی دانشجویانِ آموزش زبان و من در هزارتویِ نگاه های بینندگان، گرمِ سخنان. از سه گوشه و مثلث خوانش، می گفتم. لابه لای سخن، یکی را از میان «چشمان پر از سوال و عسل» به اشاره، پیش خواندم و او از میان انبوه استادان( دکتر اکبرزاد، دکتر صفر زاده، دکتر امانی، دکتر مهماندوست، خانم دکتر علوی و...) و دبیران و دانشجویان دانشگاه فرهنگیان استان خراسان شمالی، برخاست و صندلی ها و آدمهایش را پشت سر نهاد و از پله ها بالا آمد و شاید با شوق و هراس، اندکی به من نزدیک شد و همان جا ایستاد امّا نگران؛ گویی توان پیش آمدنش نبود، به هر حال، جوان بود و راه ناشناخته و او در ابهام که من چه در سر دارم. چون هنوز چیزی نپرسیده بودم. من چند گام به سویش برداشتم، کنارش ایستادم و آرام او را به بر کشیدم؛ این هم حسّی، مرا برد به هزارتوی خاطرات کودکی ام؛ آن روزی که دست در لانه ی گنجشکی بردم و ضربان پر حرارت و آسیمه وارِ قلبش را در دستم احساس کردم ، آنچنان که گویی پس از دهه ها هنوز آن ضربان و گرمای وجود بچه گنجشک، داغش بر دستم مانده است. خلاصه این آقا پسرِ دانشجو معلّم که شاید در مرز بیست و یکی دو سالگی بود، به گمانم آمد که همان است، همان گنجشکک مهربان و نگران! سرش را بوسیدم و گفتم من امروز با این سخنان در جمع شما، چونان آن دونده ی دوی امدادی هستم که با تمام توان( علمی و آموزشی) دویدم و به شما رسیدم و اکنون این چوبه و دست افزار را به دست شما می دهم و باقی مسیر زبان آموزی در پهنه ی  تعلیم و تربیت کشور را به شما و لطف پروردگار پاک می سپارم...؛ در این هنگام، هنگامه و غوغایی در میان اهل همایش برانگیخته شد و ما را با خود برد تا ناکجا:   <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\">                   «تا کجا می برد این نقشِ به دیوار مرا \/ تا بدانجا که فرو می ماند\/ چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا!».<\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2018-04-25 10:49:28","content_date_event":"2018-04-25 10:49:28","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2018-04-25 10:53:45","content_date_register":"2018-04-25 10:52:30","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":79363,"eid":79363,"attach_title":"متن \"دوی امدادی\" از آقای دکتر فریدون اکبری شلدره بعد از برگزاری همایش ملی ادبیات فارسی 2","attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/193\/attach\/201804\/295952_1975115612_100_150.webp","300":".\/cache\/193\/attach\/201804\/295952_1975115612_200_300.webp","400":".\/cache\/193\/attach\/201804\/295952_1975115612_267_400.webp","600":".\/cache\/193\/attach\/201804\/295952_1975115612_400_600.webp","900":".\/cache\/193\/attach\/201804\/295952_1975115612_600_900.webp","1200":".\/cache\/193\/attach\/201804\/295952_1975115612_800_1200.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":1975115612,"files":{"original":{"url":".\/file\/193\/attach\/201804\/295952_1975115612.jpg","width":2010,"height":3015,"size":0}}}]}]]